کنگره، ایستگاه آرامش
یکشنبه 16 دی 1397 ساعت 10:25 ق.ظ | نوشته شده به دست همسفر معصومه | ( نظرات )

به نام پروردگار یکتا


درکوچه پس کوچه های زندگی، سرگردان به دنبال چه کنم ها بودم و روزها شب می شد و شب ها روز، می گفتم چرا من؟
به دنبال این چراها هر چه بیشتر می گشتم، بیشتر گم می شدم. نگاهم به زندگی مثل یک حلق آویز بود که بین زمین و آسمان معلق مانده است; هر چه دست و پا می زدم، این حلقه تنگ تر می شد و نفس کشیدنم سخت تر، دنیا مرا می خورد و من خودم را.
فهمیده بودم چرخ روزگار را خودم چرخانده ام، زندگی مثل رودی خروشان در تلاطم بود و من جلوی آب می ایستادم و برعکس مسیر دست و پا می زدم و می گفتم مسیر آب اشتباه است. غافل از این که آب به سرچشمه حیات می رسید. روزی خسته و درمانده با کوهی از درد و رنجش، کنار تخته سنگی خوابم برد، آب مرا با خود به جایی برده بود که وقتی چشمم را باز کردم همه چیز آرام بود و هر کسی به کاری مشغول، چه آرامش خوبی! 
پرسیدم اینجا کجاست؟ گفتند این جا امید همه ی ناامیدی هاست، خداوند به گریه هایم جواب داده بود. می گفتم خدایا چقدر خوب که تو را دارم. گفتند باید سفر کنی و در مسیر سفر از لبه پرتگاه های پرپیچ و خم با قندیل های یخ عبور کنی، شاید سقوط کنی، این به حرکت تو بستگی دارد که قوانین را رعایت کنی و روی حرکت خود تمرکز کنی تا به سلامت عبور کنی.
 تسلیم شدم و از پس این تسلیم ها آغازها داشتم. کفش و کلاه و لباس به تن کردم و با زندگی هم سو شدم تا بفهمم راز خامی را. به ۶۰ درجه زیر صفر سفر کردم،  در آن جا یک بنده بی رنگ و بی قرار، سر به زیر و شرمنده روزگار را دیدم، ازدرونش فریادی را می شنیدم از سر درد و نیاز. پرسیدم این همه تاریکی چرا؟ دستم را گرفت و به دنیای اعتیاد برد، آن جا مهر و محبت نبود، عشق نبود، خبری از آرامش و آسایش نبود، همه جا سرد و تاریک بود. گفتم چرا؟ ای بنده خوب خدا! عرقی سرد به پیشانی او نشست، دست به سویم دراز کرد و گفت: بیا تا از این دنیای سرد و بی رنگ برویم. ناگاه از دل تاریکی  نوری نمایان شد، خورشید طلوع کرده بود، یخ های قلب من کم کم، آب می شد و جایش را به گرمی و عشق می داد.
کنگره به من یاد داده بود; اگر مادر، همسر یا فرزند هستی، در هر جایگاهی که هستی خوب ایفای نقش کن.
وجودت باید عشق باشد که عشق را دریافت کنی، باید گرم باشی تا گرما را حس کنی، این سرشت جهان است و اگر قانون بازی را بلد نباشی هم خودت را خسته می کنی و هم اطرافیان را.
باید شاکر می شدم به هر آن که به من خدمت می کرد. بعد از سال ها در کنگره عشق را آموختم، چهارده روایت از دل خورشید را آموختم.
برای هر چاله ای، چاره ای می اندیشیدم و بزرگ می شدم، در این جا یکی برای همه و همه برای یکی معنا پیدا می کرد.

با تشکر: همسفر سمیه، لژیون اول
ویرایش و ثبت: همسفر معصومه
http://takhtejamshid60.mihanblog.com

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
بیژن -شیراز جمعه 21 دی 1397 12:00 ق.ظ
خداقوت همسفر محترم مطلبتون خوب بود
همسفر فاطمه چهارشنبه 19 دی 1397 08:53 ق.ظ
خدا قوت
فاطمه همسفر داوود یکشنبه 16 دی 1397 07:05 ب.ظ
درود و سپاس خانم سمیه عزیز،بسیار عالی،دلنشین و تاثیرگذار بود.موفق و رهرو باشید.
خداقوت خدمت خانم معصومه
همسفر معصومه یکشنبه 16 دی 1397 03:28 ب.ظ
خداقوت سمیه جان، نوشته پراحساسی بود، امید که نور و روشنایی سهم همیشگی زندگیتان باشد و در پرتو الطاف حق، مسیری را طی کنید که مقصدش آرامش و امید باشد.
فاطمه همسفر احمدرضا یکشنبه 16 دی 1397 02:59 ب.ظ
درودوخداقوت خدمت خانم سمیه عزیز دلنوشته زیبایی بود خداقوت به راهنمای گرامی شما ووبلاگ نویسان شعبه
همسفر میترا یکشنبه 16 دی 1397 02:56 ب.ظ
متن زیبایی بود خداقوت.
طاهره لژیون دو یکشنبه 16 دی 1397 01:38 ب.ظ
سلام وخداقوت به شما همسفر عزیز مطلب پرمحتوا واموزنده بود تشکراز راهنمای خوبتان
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic